قصههای من و بابام – بطری نوشابه
در تابستان برای گردش به کجا میروی؟
در تابستان برای گردش به کجا میروی؟
تا حالا با بابایت فوتبال بازی کردهای؟
دوم دبستان بودم و تازه اول راه خواندن و نوشتن بودم. این وسوسه به جانم افتاده بود که همهی کتابهای دنیا را بخوانم. از سال قبل آقای نامدار، مدیر مدرسه، قول راهاندازی یک کتابخانهی کوچک را داده بود و آن روز، روز افتتاحیهی کتابخانه بود. هیچ بچهای بهاندازهی من مشتاق باز شدن کتابخانه نبود.
حوصلهی گوش دادن به حرفهای مدیر را نداشتم و بیصبرانه منتظر بودم در کتابخانه باز شود. بالاخره سخنرانی آقای نامدار تمام شد و من وارد فضایی سحرانگیز شدم. نفس عمیقی کشیدم و بوی رنگ تازه و کاغذ به دماغم خورد.
برای من که تنها کتابفروشی شهر کوچکمان فقط کتابهای بزرگسال میفروخت دیدن اینهمه کتاب کودک در یکجا دیوانهکننده بود. هیاهوی بچهها را فراموش کردم و در دریای کتابها غرق شدم.
قدم میزدم و اسم و جلد کتابها را به خاطر میسپردم تا برگردم و همه را ورق بزنم. ناگهان چشمم به سه جلد کتاب بامزه افتاد. زرد و قرمز و آبی، قصههای من و بابام.
یک بابای سیبیلو و یک پسربچهی بامزه. کتابها را برداشتم و گوشهای روی زمین سرد کتابخانه نشتم و به قفسهها تکیه دادم. تصاویر سیاهوسفید و داستانهای خواندنی پدر و پسر اینقدر جذاب بود که فراموش کردم کجا هستم. خودم را جای پسرک کتاب گذاشته بودم و داستانها و تصاویرش را زندگی میکردم. چیزی از گذر زمان نمیفهمیدم.
یکدفعه متوجه همهمه و سروصدایی در کتابخانه شدم. انگار داشتند مرا صدا میزدند. رضایی… رضایی… رضایی… فرهاد… فرهاد… فرهاد…
سر بلند کردم و دیدم پدرم و آقای نامدار و کتابدار مدرسه، با صورتی نگران و خشمگین بالای سرم ایستادهاند. «معلومه اینجا چه غلطی میکنی؟»
«هیچ میدونی ساعت چنده؟»
«پسر خیلی سرخوشی!» بله! ساعت هشت شب بود و من چند ساعتی بود که در کتابخانهی مدرسه حبس شده بودم و «قصههای من و بابام» میخواندم و همه را نگران کرده بودم.
قصه این بود؛ بعد از اینکه بچهها از کتابخانه رفته بودند بیرون، کتابدار بدون اینکه بین قفسهها را نگاه کند در کتابخانه را بسته بود و مدرسه تعطیل شده بود. آن روزها مثل امروز تلفن و اینترنت هم در دسترس همه نبود و تا مادرم خبر گم شدن من را به پدرم بدهد و بعد پدرم مدیر مدرسه را خبر کند و دنبال من بگردند شش هفت ساعتی طول کشیده بود. اما من در همان ساعتی که «قصههای من و بابام» را دیدم مانده بودم و محو قصهها بودم.
داستان «یک جای خالی» را هر وقت میخوانم یاد این خاطره میافتم.
یکم اسفندماه زادروز ایرج جهانشاهی، نویسنده و مترجم محبوب ادبیات کودک و نوجوان است. او یکی از پیشگامان تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان و همینطور ترویج ادبیات جدی در این حوزه بود. ایرج جهانشاهی با همکاری عباس سیاحی نخستین کتاب فارسی اول دبستان را نوشت.
از او یادگارهای ارزشمندی برای اهل فرهنگ باقی مانده است. مهمترین و دلنشینترین یادگاریاش برای انتشارات فاطمی و کتابهای طوطی، مجموعهی سهجلدی «قصههای من و بابام» است که با وجود گذشت سالها همچنان در میان دوستداران کتاب محبوب است.
زادروز این مرد بزرگ بر خانوادهی ادبیات کودک و نوجوان خجسته و یادش همیشه گرامی باد.