11214-11

بی‌بال پریدن؛ روایتی از خشم و اهمیت گفت‌وگو کردن

سال‌های زیادی است که نویسندگان کودک و نوجوان در کتاب‌هایشان موضوع سوگ را به میان آورده‌اند. آنها با دغدغه مواجهه کودکان با موضوع مرگ، این پدیده را به طرق مختلف بیان کرده‌اند.

موضوعی که با وجود تکراری بودنش، همچنان مخاطب خودش را دارد.

این بار نویسنده ایرانی، فرزانه رحمانی در کتاب مادرم زاغچه به این موضوع پرداخته است. اما نه برای کودکان که برای رده سنی نوجوان. برای همین است که رحمانی اگرچه موضوعی تکراری را انتخاب کرده، اما مدل روایت را به‌صورتی کاملا ناب شروع و پیش برده است.

مادرم زاغچه به وجوه دیگر زندگی یک نوجوان هم اشاره می‌کند. شباهنگ بعد از مرگ مادرش، خشم خودش را از نبود مادر، به سمت پدرش و گاهی خودش می‌برد. او حتی قبل از این حادثه هم در دل، پدرش را مقصر همه‌چیز می‌دانست. همچنین نجواهایی که او با خود در مورد پدرش دارد، بدبینی‌هایی که به رابطه‌ او با دیگر خانم‌ها دارد و دعواهای گاه و بی‌گاهش با او نشان از خشم نهفته‌ای دارد که خود شباهنگ هم از آن مطلع نیست. «وقت‌هایی که که بابا نبود، خانه روشن‌تر بود، دل‌بازتر. از تمام خط‌کشی‌هایش بدم می‌آمد. به‌خاطر کارهای او بود که مامان به این روز افتاده بود.»

دقیقا نکته مهم دیگر کتاب همین است. اینکه شباهنگ به‌جای گفت‌وگو فقط در ذهن خودش زندگی می‌کند. او از احساساتش خبر ندارد و تنها عایدی‌ای که دارد آزار خود از انباشت این احساسات است. این خصیصه شباهنگ یکی از خصایص رایج در نوجوانان است. نوجوانانی که از درونیات خود صحبت نمی‌کنند، از احساسات هرچند ناپایدار خود خبر ندارند و کسی را شریک لحظه‌های ناگواری که تجربه می‌کنند، نمی‌کنند. شباهنگ هم از این دسته مستثنا نیست. اما در اواسط داستان ما با شخصیت دیگری مواجه می‌شویم. شخصیتی که رحمانی هوشمندانه وارد داستان می‌کند تا مخاطب به ضرورت وجود «مشاور» خوب در زندگی‌اش پی ببرد. نویسنده با مطرح کردن این موضوع، خواننده هوشمند را به این فکر می‌اندازد که اگر مادر شباهنگ هم مشاور یا آدم امنی داشت که با او صحبت کند، شاید الان زنده بود. سکوت مادر حتی برای شباهنگ هم ناخوشایند بود: «وقتی مامان این همه ساکت می‌شد، خانه تاریک‌تر می‌شد.»

تلنبار شدن خشم و اندوه، برای هرکسی و در هر سنی می‌تواند آسیب‌زا باشد. مخصوصا در سنین نوجوانی. برای همین است که فرزانه رحمانی نخواسته است ضرورت وجود گفت‌وگو را در قالبی مستقیم به خواننده نوجوان القا کند. او در روایتی که از سوگ نشات می‌گیرد، دلسوزانه به مخاطب نوجوانش گفته است که «صحبت کردن از احساسات» کاری بیهوده و شرم‌آور نیست. بلکه مسکوت ماندن احساسات ناخوشایندمان منجر به آسیب‌های جبران ناپذیری می‌شود. شباهنگ احساسات ناخوشایندی را با خودش حمل می‌کند. احساساتی که هرکسی در مواجهه با سوگ آن را تجربه می‌کند. «غم»، «خشم» و «مقصر دانستن خود و دیگری» در جریان این مرگ. این‌ها احساساتی هستند که در شباهنگ به‌صورتی نوسانی تجربه می‌شوند. اما آن‌چه باعث می‌شود هرروز این احساسات زیاد شوند و تسکین نشوند، حرف نزدن از آن‌هاست.

رحمانی در مصاحبه‌ای در مورد مادرم زاغچه، گفته است: «این کتاب به منظور آشنایی کودکان و نوجوانان با موضوعاتی چون ارزش‌های زندگی، اهمیت خانواده و مشاوره و درک آنان از فقدان برای گروه سنی ١٢ سال به بالا منتشر تألیف و منتشر شده است.»

 

عطیه میرزاامیری؛ مجله‌ی الکترونیک واو

cover-yek-kar-kheili-mohem-min
9 July 2022 by simasahebi 0 Comments

پل زدن از ترس‌‌ها

داستانِ یک کار خیلی مهم، داستان رویارویی با ترس است. ترس‌هایی معمولی که روزانه بارها به سراغمان می‌آید اما خیلی اوقات پاسخ ما به این ترس طبیعی، غیرطبیعی است. پاسخ موش هم به ترسش از مار غیرطبیعی است. او با دیدن مار ترسیده است. اما یاد حرف مادرش می‌افتد: «هروقت ترسیدی، آب دهانت را قورت بده. هروقت آب دهانت را قورت دادی، نفست بالا می‌آید. هروقت نفست بالا آمد، عقلت می‌آید سرجایش. و هروقت عقلت آمد سرجایش، مغزت به کار می‌افتد.» موش وقتی آب دهانش را قورت می‌دهد، انگار ترسش را قورت داده است.

«تا حالا دیده‌ای موشی محو تماشای غروب خورشید شده باشد؟ من موشی می‌شناسم که عاشق تماشای غروب خورشید بود.» جملات ابتدایی کتاب یک کار خیلی مهم، خواننده را یاد کتاب شازده کوچولو می‌اندازد. موش کوچولوی داستان بی‌شباهت به شازده کوچولو نیست. اما داستان با شگردی جدید و تازه‌تر به سمت موضوعاتی مثل ترس، دوستی و شفقت می‌رود. موش کوچولویی که عاشق دیدن غروب خورشید است، یک روز در راه رفتن به تماشای غروب وارد دردسری می‌شود. دردسری که موش آن را با خوش زبانی، ذکاوت و مدارا تبدیل به یک اتفاق خوب می‌کند. «یک مار قرمز، صاف زل زده بود به موش.» داستانِ یک کار خیلی مهم، داستان رویارویی با ترس است.

ترس‌ هایی معمولی که روزانه بارها به سراغمان می‌آید اما خیلی اوقات پاسخ ما به این ترس طبیعی، غیرطبیعی است. پاسخ موش هم به ترسش از مار غیرطبیعی است. او با دیدن مار ترسیده است. اما یاد حرف مادرش می‌افتد: «هروقت ترسیدی، آب دهانت را قورت بده. هروقت آب دهانت را قورت دادی، نفست بالا می‌آید. هروقت نفست بالا آمد، عقلت می‌آید سرجایش. و هروقت عقلت آمد سرجایش، مغزت به کار می‌افتد.» موش وقتی آب دهانش را قورت می‌دهد، انگار ترس را قورت داده است. از این جای داستان ما شگرد موش برای اهلی کردن مار را می‌بینیم.

او با زبان چرب و نرمش سعی در این دارد که با مار دوست شود؛ چون نمی‌خواهد (یا ترس دارد) توسط مار یا ترس از مار بلعیده شود! بعد از آن سعی می‌کند بین خودش و مار شباهت‌هایی پیدا کند و با بیان آن شباهت‌ها به مار می‌فهماند که آن‌ها می‌توانند دوستان خوبی برای هم باشند. او از هر نشانه و سرنخی استفاده می‌کند تا مار را متوجه این کند که به جای نیش زدن، با او تعاملی دوستانه برقرار کند. «ما می‌توانیم همدیگر را بخندانیم. من با انگشت‌هایم تو را قلقک می‌دهم. تو هم… ببخشید حواسم نبود! خب تو هم حتماً لطیفه‌های زیادی بلدی. نه؟»

دیدن توانمندی‌های هر شخص، از او در برابر چالش‌های زندگی محافظت می‌کند. موش کوچولو با وجود کوچک بودنش ایمان دارد که می‌تواند به ترس خود غلبه کند. او از ساده‌ترین نشانه‌ها مفهومی می‌یابد برای این‌که نه‌تنها از ترس نجات پیدا کند، بلکه آن چالش را تبدیل به یک فرصت کند. شاید بد نباشد با خواندن این کتاب برگردیم و از خودمان بپرسیم چندبار در طول زندگی از توانمندی‌های هرچند کوچکمان استفاده کرده‌ایم؟

آیا کاشف درونمان را کشف کرده‌ایم؟ حتی مربیان یا والدین با خواندن این کتاب می‌توانند خود را جای کودک‌شان بگذارند. چندبار به توانمندی کودکِ هرچند کوچک‌شان اعتماد کرده‌اند؟ آیا هروقت او با ترس مواجه شده، ما هم همراهش ترس را تجربه کرده‌ایم یا با شگرد خود او را مطمئن کرده‌ایم که می‌تواند از پس ترس خودش بربیاید؟ بدون بیش حمایت‌گری، بدون غفلت و بدون اضافه کردن ترس خودمان به ترس او.
شاید مادر موش کوچولو الگوی خوبی برای مربی‌گری و والدگری ما باشد؛ که با یک راه‌حل ساده مثل قورت دادن آب دهان، کودکش را متوجه این کرده که در شرایط ترس آور، خودش می‌تواند به راحتی از توانمندی‌اش برای گذر از آن ترس استفاده کند.
فرهاد حسن‌زاده استاد به تصویر کشیدن بدیهیات به شیوه‌ای هیجان‌انگیز اما ساده است. او خیلی خوب می‌تواند جزئیات ساده‌ی زندگی را طوری تبدیل به داستان کند که هر خواننده‌ای با هر سنی مجذوب آن داستان شود. او استادانه موش و مار را باهم روبرو می‌کند و با جان دادن به موش به ما نهیب می‌زند تا به خودمان نگاه کنیم و متوجه شویم آیا می‌توانیم با ترس‌ هایمان دوست شویم؟

آخر داستانِ یک کار خیلی مهم، مفهوم ارزشمندی دارد. موش در حین حرف زدن با مار متوجه می‌شود که یک کار خیلی مهم داشته: دیدن غروب خورشید. برای همین اولویتش را مشخص می‌کند و به سمت دیدن غروب می‌رود. البته که مار هم یک کار خیلی مهم دارد: پاسخ به دوستی موش.

عطیه میرزا امیری؛ وینش

 

 

front-leo

داستان لئو؛ خیال واقعی

لئو همه را می‌بیند اما کسی او را نمی‌بیند و همین او را تنهاتر می‌کند. او سال‌ها گوشه‌ای از شهر به تنهایی در خانه‌ای زندگی می‌کرد، در گرد و خاک کتاب می‌خواند و نقاشی می‌کشید. تا اینکه آن خانه‌ی بدون سکنه با آمدن خانواده‌ای پر می‌شود. با آمدن آن‌ها، لئو خیال می‌کند که از تنهایی درمی‌آید، اما این‌طور نیست. با وجود شلوغ شدن خانه، او باز هم تنهاست. برای همین تصمیم می‌گیرد که برای کشف خودش و شهر از خانه بیرون بیاید.

داستان لئو، داستانی چند وجهی است. در نگاه اول ما با یک روح سروکار داریم. روحی که از ندیده شدن ناراحت است و با وجود مهربانی‌اش مردم از او می‌ترسند. این همان ماجرایی است که کودکان از یک سنی به بعد، درگیرش می‌شوند. درگیری با موجوداتی مثل روح و جن که دیده نمی‌شود و همین کودکان را می‌ترساند. ترس کودکان از روح و … باعث هیجان در آن‌ها می‌شود و تا مدت‌ها در جمع‌های کوچک و بزرگشان در مورد این موجودات با یکدیگر صحبت می‌کنند. کودکی که با ترس از روح در ذهنش کشمکش دارد، وقتی با لئوی داستان آشنا شود ناخودآگاه این ترس کم‌رنگ می‌شود. کودک متوجه می‌شود که این موجودات به اندازه‌ای که آن‌ها در جمع‌های دوستانه‌شان از آن گفته‌اند، ترسناک نیستند.

در خلال داستان، ما علاوه‌بر لئو با شخصیت دیگری هم آشنا می‌شویم. دختری به اسم جین که در دنیای خیالات خودش سیر می‌کند. جین فارغ از لئو، در این داستان یک نقش کلیدی دارد و آن هم این است که او به کودک خواننده، دنیای خیال و دوستی‌های خیالی را نشان می‌دهد. جین به کودک می‌فهماند که بدون خجالت و واهمه می‌تواند دوست خیالی داشته باشد. جین داستان با استفاده از همین تخیلی که دارد، خلاق بودنش را در بازی‌هایی که می‌کند هم نشان می‌دهد. این دقیقاً نکته‌ای است که علم روان‌شناسی هم به ما می‌گوید؛ این که خیال و خلاقیت همسو با یکدیگر هستند و بزرگ‌ترها در جهت خلاقیت کودک نباید تخیل او را دست کم بگیرند.

پذیرش تفاوت‌ها و دوستی با کسانی که شبیه ما نیستند، نکته‌ای است که در دوستی لئو و جین دیده می‌شود. جین انسان است و لئو یک روح. اما این باعث جدایی، ترس و دوری گزینی آن‌ها از یکدیگر نمی‌شود. مک بارنت این موضوع را با نگاه جدید و خلاق خود در داستان لئو به ما نشان می‌دهد. کودک با خواندن این داستان می‌آموزد چیزی که در شکل‌گیری و ادامه‌ی روابط انسانی و حتی ارتباط با سایر موجودات و محیط زیست مهم است داشتن همدلی و پذیرش تفاوت‌ها و احترام به آن‌ها است.

مک بارنت نویسنده‌‌ای آمریکایی است که برای کودکان می‌نویسد و تاکنون اکثر کتاب‌هایش به 30 زبان زنده دنیا ترجمه شده است. او علاقه‌ی‌ خود به کتاب و نویسندگی را مدیون مادرش است. بارنت تاکنون برنده‌ جایزه‌های متعددی برای کتاب‌هایش شده است. کتاب داستان لئو برنده‌ جایزه‌ «کتاب‌های مناسب بلندخوانی ای بی وایت» شده است. معیار گزینش کتاب‌های مناسب برای دریافت این جایزه، داشتن متنی پویا، درون‌مایه و موضوع سرگرم کننده و جهانی است. در زمینه کتاب‌های تصویری کتاب‌هایی شانس برنده شدن دارند که متن و تصویر از ارتباط محکمی برخوردار باشند و ساختار کتاب دارای تعلیقی پر کشش باشد. کتاب‌هایی که بتوانند خواننده را شگفت‌زده یا کنجکاو کنند و یا حتی او را به خنده اندازد و در کل درون‌مایه کتاب چنان غنی باشد که بتواند بستری برای گفت‌وگو فراهم کند. داستان لئوی مک بارنت شانس دریافت این جایزه را در سال 2013 داشته است. از دیگر کتاب‌های این نویسنده که به فارسی ترجمه  شده ‌است می‌توان «آن پایین چه خبر است؟»، «دو خفن»، «دو خفن خفن‌تر می‌شوند»، «تلفن» و «آنابل و جعبه جادویی» را نام برد.

در سال 2015 نیز، این کتاب به‌خاطر تصویرگری‌های کریستین رابینسون، توسط نیویورک تایمز به عنوان بهترین کتاب مصور سال، انتخاب شد. رابینسون در داستان لئو به‌سادگی جزئیات را وارد داستان می‌کند. یکی از نکات جالبی که در تصویرگری این کتاب دیده می‌شود، به تصویر کشیدن پلیس زن است. این خلق رابینسون کلیشه‌های جنسی را در کودک می‌شکند و نشان می‌دهد که در مشاغل جنسیت چندان مطرح نیست.

مترجم این کتاب کیوان عبیدی آشتیانی است. او کار ترجمه‌ی ادبیات کودک و نوجوانان را از سال ۱۳۷۹ شروع کرده و تاکنون جوایز زیادی را نیز در این زمینه دریافت کرده است.

عطیه میرزاامیری؛ وینش

hard-cover-chatri-ba-parvanehaye-sefid02

چتری با پروانه‌های سفید؛ روشنی‌بخشی یک چتر بر سر شهر

اردلان، آتوسا، علی و مریم بدون آن‌که همدیگر را بشناسند در داستان زندگی هم قرار می‌گیرند. داستانی که دو ساعت قبل از تحویل سال شروع می‌شود و تا قبل از منفجر شدن توپ شادی آمدن سال جدید، تمام می‌شود. رسالت آن‌ها این است که در شهر دود گرفته‌ی خاکستری چرخه‌ی بخشش را متوقف نکنند. «در زندگی هیچ گرهی نیست که باز نشود. گاهی گره من به دست تو باز می‌شود. گره تو به دست یکی دیگر و گره یک نفر دیگر به دست من. ولی خوب می‌دانم که در زندگی هیچ گرهی نیست که باز نشود.»

قصه در یک شهر خاکستری و در آستانه‌ی سال نو شروع می‌شود. اردلان در آرایشگاه است و هنوز نوبتش نشده، آتوسا پشت در خانه شیرین خانم خیاط مانده و هرچقدر در می‌زند تا لباس‌های عیدش را بگیرد کسی در را باز نمی‌کند. مریم و علی، خواهر و برادری که سر چهارراه گل فروشی می‌کنند باید زودتر گل‌ها را بفروشند و برای تحویل سال پیش مادر برگردند. هرکدام از این شخصیت‌ها، قهرمان داستان‌اند. قهرمانانی که بدون اینکه یکدیگر را بشناسند، گره کارشان به دست یکدیگر باز می‌شود. هرکدام از آن‌ها مانعی سرراهشان به‌وجود آمده و تمام دلشوره‌شان این است که زودتر به خانه برسند تا موقع تحویل سال کنار خانواده باشند. این تنها شروع داستان است. فرهاد حسن‌زاده در خلال اشاره به اهمیت نوروز و دورهم جمع شدن، به موضوع «حل مسئله» در کودکان اشاره می‌کند.

وقتی یک کودک برای رسیدن به هدف خود متوجه فرصت، تهدید و یا مانعی می‌شود در واقع با یک مسئله روبرو شده است. در این‌جاست که مهارت حل مسئله به او کمک می‌کند تا بتواند از این موقعیت به درستی عبور کند. فرایند حل مسئله سه قدم دارد که در چتری با پروانه‌های سفید به خوبی دیده می‌شود. اولین چیز تشخیص مسئله است. در ابتدای این امر کودک باید مسئله را به درستی تشخیص دهد و بفهمد موضوعی که باعث به‌وجود آمدن چنین مسئله‌ای شده است، چیست. بعد از آن کودک باید به دنبال یافتن راه حل باشد. و در آخر کودک راه حل‌هایی را که ارائه داده است امتحان کرده، به نتیجه‌ی آن‌ها فکر می‌کند و در نهایت بهترین راه حل را برمی‌گزیند. ما با این موارد در قسمتی که آتوسا پشت در خانه شیرین خانم مانده، روبرو می‌شویم و به‌خوبی می‌بینیم که چطور او به نتیجه مطلوبش می‌رسد.

اما این تمام ماجرا نیست. لایه‌ی دیگر و مهم این داستان باز شدن گره‌ها به دست افراد دیگر است. لابد در مورد «اثر پروانه‌ای» یا butterfly effect شنیده‌اید. اثری که می‌گوید «بال زدن یک پروانه در گوشه‌ای از دنیا، می‌تواند در قاره‌ای دیگر طوفانی به‌پا کند.». درواقع هر کار کوچکی در جهان می‌تواند منجر به نتایج بزرگ و شگفت‌انگیزی شود. چیزی که ما به‌صورت خیلی ساده اما قوی در کتاب چتری با پروانه‌های سفید به آن برمی‌خوریم. مخاطب کودک با خواندن این کتاب متوجه می‌شود بخشندگی و خوبی، جهان را جای امن‌تری می‌کند.

از تصویرگری کتاب در اثربخشی انتقال مفاهیم نمی‌توان گذشت. تصاویر کتاب به روایت قصه جان می‌دهند و جزئیاتش مخاطب را به بازی لذت و کشف می‌کشاند. همه چیز شهر سیاه و سفید است جز اتفاقات دو ساعت قبل از تحویل سال و چتری زرد که نشانه جریان حیات و بخشندگی است. غزاله بیگدلو تصویرگر این کتاب، در سال ۱۳۵۹ در تهران به دنیا آمده است. او تحصیلات خود را در رشته نقاشی و در دانشکده‏‎‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان رسانده است. پس از آن فعالیت جدی خود را در زمینه‏‌ی تصویرگری کتاب کودک و نوجوان آغاز کرده است. بیگدلو چند کتاب ازجمله «یک قور ظریف قورباغه‌ای» و «ماهی‌های بالا بندر» را نیز به رشته‌ی تحریر در آورده است. از آثار او در نمایشگاه‏‌های بین‌المللی مختلف به نمایش درآمده و برنده جوایز بسیاری بوده است. تصویرگری این کتاب نیز، به دوسالانه تصویرگری براتیسلاوا راه یافته است.

فرهاد حسن‌زاده هم نیاز به معرفی ندارد. او از نویسندگانی قدیمی و نامدار است که در تمامی حوزه‌های ادبی از داستان کودکان، نوجوانان تا رمان برای بزرگسالان دست به نگارش زده است و تاکنون بیش از ۸۰ اثر از او چاپ شده است. کتاب‌های حسن‌زاده از جشنواره‌های داخلی و بین‌المللی جوایز بسیاری گرفته که می‌توان به مهمترین‌شان اشاره کرد: جایزه ماه طلایی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، تقدیر شده در سه دوره کتاب سال ایران، برگزیده چند دوره جشنواره کتاب کانون پرورش فکری، برنده تندیس نقره‌ای از جشنواره لاک‌پشت پرنده. همچنین در عرصه جهانی می‌توان به دریافت لوح سپاس جایزه «هانس کریستین اندرسن» در سال ۲۰۱۸ و 2020 اشاره کرد. فرهاد حسن زاده تا کنون سه بار نامزد دریافت جایزه «آسترید لیندگرن» شده که یکی از معتبرترین جایزه‌های ادبیات کودک جهان است.

کتاب چتری با پروانه‌های سفید در سال 1397 برگزیده‌ی شورای کتاب کودک شده است.

عطیه میرزاامیری؛ وینش