Category: یادداشت

stop-thief-hard-cover-600×600

«دست نگه‌دار دزد!» و چیزهایی که یاد می‌دهد؛ فکر کردن با طعم طنز

یک روز آقای مزرعه‌دار به سگش گفت: «مکس، بلدی دزد بگیری؟» مکس هیجان زده بالا و پایین پرید. او بلد بود هر چیزی را بگیرد. هر روز لوبیاها، هویج‌ها و گیلاس‌های باغ کم و کمتر می‌شدند. پس مکس باید هر چه سریع‌تر دزد را پیدا کند.

وقتی نویسنده می‌گوید او بلد بود هر چیزی را بگیرد ما منتظریم مکس دلاورانه وارد صحنه بشود و دست دزدها را از مزرعه کوتاه کند. اما تناقض داستانی اینجا شکل می‌گیرد. در حالی‌که جمله ابتدای داستان در ذهن مخاطب زنگ می‌خورد که «مکس بلد است هر چیزی را بگیرد» و حتی از هیجان این بگیربگیر بالا پایین می‌پرد؛ می‌بینیم مکس به هر کس پریده الا دزدهای اصلی!

خانم‌ها آقایان! این دلاوری تشویق لازم ندارد؟!

مکس نماد بلاهت و بی‌دقتی و بی‌فکری است. چیزی که می‌بیند برای او مهم نیست او توهمش را دنبال می‌کند. آنقدر در توهمش غرق شده که نمی‌تواند واقعیت را ببیند. مکس از تشخیص و تمیز دادن ناتوان شده است. علت این ناتوانی چیست؟

مکس متکبر است و خودشیفته. اول کتاب جمله‌ای در تأیید این حرفم پیدا می‌کنید. او فقط می‌خواهد دزدی را بگیرد چون عاشق بگیربگیر است. حشره از دستش در می‌رود لابد دزد متبحرتری هم هست که می‌تواند انقدر بالا بپرد و توانمندی مکس در این در و آن در زدن و بالا پایین پریدن را به آزمون بکشد. حالا این دزد چه کار می‌کند محل تفکر و سؤال مکس نیست. مکس روی گرفتن تمرکز دارد نه روی جمله مزرعه‌دار.

به نظر نگارنده، این کتاب داستان طنز تلخ و گزنده و هوشیار کننده‌ای دارد. بچه‌ها را می‌خنداند و می‌توانیم با بچه‌ها درباره موانع تفکر، درباره تفاوت توهم و تفکر، درباره چیستی واقعیت و چگونگی دیدن واقعیت، درباره اثرات خودشیفتگی و رابطه‌اش با بلاهت حرف زد.

داستان از زاویه دیگر می‌تواند در کلاس درس برای بچه‌های سنین بالای ده سال موضوعی برای صحبت‌های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی باشد. چه زمان‌هایی دزدهای اصلی در حاشیه امن قرار می‌گیرند؟ حشره ریز شاید دزد باشد شاید روی میوه‌ها که می‌نشیند به قدر سر سوزنی بتواند سهم خودش را بردارد اما آسیب جدی به باغ از ناحیه دیگری اتفاق می‌افتد. حشره‌ها آفت هستند. آیا این کلیشه در ذهن مکس نقش بسته و باعث می‌شود نتواند دست دزدان واقعی را از باغ کوتاه کند؟ چه زمانی دستگاه‌های مسئول نمی‌توانند عامل اصلی نابه‌سامانی‌های جامعه را بگیرند؟ چگونه مکس می‌توانست تشخیص بدهد دزد واقعی کیست؟

توهم و بلاهت مسری است، آنجا که در پایان داستان بز و خوک و کلاغ‌ها و خرگوش امیدوارند مکس بر حشره دزد غلبه کند و آنجایی که تندتند محصولات را می‌خورند تا دست دزد نابه‌کار به محصولات نرسد؛ بی‌عقلی سرایت پیدا کرده است. توهم پاسبان (مکس) باعث شده خود دزدها هم یادشان برود دزد هستند. مکس دنبال آفتابه‌دزد می‌رود و دزدهای کلان‌تر و واقعی‌تر را پررو و جسور می‌کند و نه تنها آنها را دستگیر نمی‌کند که به آنها مسئولیت هم می‌سپرد.

«دست نگه‌دار دزد!» طنز تلخ و گزنده و هوشیار کننده‌ای دارد. به این می‌گویند طنز خوب. طنز خوب طنزی است که خواننده بخندد چیزی یاد بگیرد یا افقی تازه به رویش گشوده شود و به فکر فرو برود اما هیچگاه دلش نخواهد جای شخصیت نادان داستان باشد.

«دست نگه‌دار دزد!» را هتر تکاوک (Heather Tekavec) نوشته است. نام اصلی کتاب «Stop, Thief!‎» است و خانم کیوان عبیدی آشتیانی زحمت برگردانش برای فارسی زبانان را کشیده است. انتشارات طوطی واحد کودک و نوجوان انتشارات فاطمی آن را منتشر کرده است.

زینب ایمان‌طلب؛ مجله الکترونیک واو

photo_2022-08-01_10-59-45

زیر آتش تانک‌ها و تفنگ‌ها

این کتاب با تصویرسازی زیبا از دو کودک بی‌دفاع به مسئله‌ی جابه‌جایی کودکان و خانواده‌شان بعد از جنگ می‌پردازد. در زمانی‌که والدین این دو جهانگرد به دلیل نامعلومی غایب هستند برادر بزرگتر با تفکر خلاقش از خواهر کوچکترش مراقبت می‌کند.
برادر بزرگتر قصد دارد از قدرت تخیل بر مبنای مراقبت به‌عنوان تکنیکی برای مقابله با شرایط غیرقابل تحمل یا ظالمانه استفاده کند، شرایطی که ممکن است برای خوانندگان هم آشنا باشد.
بسیاری از کودکان از دوست خیالی به‌عنوان شیوه‌ای برای کنار آمدن با اضطراب جدایی از والدین، مرگ یا پیدا کردن راه عبور از مشکلاتشان استفاده می‌کنند.
در عین حال مهاجرت چه اجباری باشد چه اختیاری، شیوه‌ی حل مسئله‌ی دیگری برای مردم دنیاست که می‌تواند موقعیت خوبی برای کودکان بزرگتر باشد تا درباره‌ی دلایل و عواقب مهاجرت گفت‌وگو کنند و همچنین به دنبال شانس‌ها و آرزوهای دیگری هم باشند.
ممکن است کودکانی که با شما یا معلمشان درباره‌ی کتاب «تو یک جهانگردی» گفت‌وگو می‌کنند هرگز شرایط جنگ یا پساجنگ را تجربه نکرده باشند یا حتی شاید تاکنون با شخصی که در این شرایط بوده ارتباطی هم نداشته باشند اما این کودکان می‌توانند برخی از مفاهیم این کتاب را درک کنند و درباره‌ی آن‌ها گفت‌وگو کنند. مفاهیمی چون: روبه‌رو شدن با سختی‌ها، ناامنی، ترس، مسئولیت‌پذیری، پرورش قدرت تخیل، باورها، انعطاف‌پذیری، امید، همدلی، نجات یافتن، سرپناه و…
از آنجایی که تمرکز اصلی داستان بر روی یک بحران است و نه یک مشکل، ممکن است ایده‌ی خوبی باشد که تفاوت‌های حل یک مسئله و کنار آمدن با شرایط غیرقابل تحمل یا غلبه بر سختی‌ها در یک گروه مورد بحث و گفت‌وگو قرار بگیرد.

 

متن کامل و انگلیسی یادداشت فرزانه شهرتاش درباره‌ی تو یک جهانگردی را که در مسابقه‌ی نقدنویسی با موضوع «کودکان، جنگ و جابه‌جایی» دانشگاه مونت‌کلیر آمریکا رتبه‌ی دوم را از آن خود کرده است، می‌توانید در وبگاه این دانشگاه مطالعه کنید.

cover-yek-kar-kheili-mohem-min
9 July 2022 by simasahebi 0 Comments

پل زدن از ترس‌‌ها

داستانِ یک کار خیلی مهم، داستان رویارویی با ترس است. ترس‌هایی معمولی که روزانه بارها به سراغمان می‌آید اما خیلی اوقات پاسخ ما به این ترس طبیعی، غیرطبیعی است. پاسخ موش هم به ترسش از مار غیرطبیعی است. او با دیدن مار ترسیده است. اما یاد حرف مادرش می‌افتد: «هروقت ترسیدی، آب دهانت را قورت بده. هروقت آب دهانت را قورت دادی، نفست بالا می‌آید. هروقت نفست بالا آمد، عقلت می‌آید سرجایش. و هروقت عقلت آمد سرجایش، مغزت به کار می‌افتد.» موش وقتی آب دهانش را قورت می‌دهد، انگار ترسش را قورت داده است.

«تا حالا دیده‌ای موشی محو تماشای غروب خورشید شده باشد؟ من موشی می‌شناسم که عاشق تماشای غروب خورشید بود.» جملات ابتدایی کتاب یک کار خیلی مهم، خواننده را یاد کتاب شازده کوچولو می‌اندازد. موش کوچولوی داستان بی‌شباهت به شازده کوچولو نیست. اما داستان با شگردی جدید و تازه‌تر به سمت موضوعاتی مثل ترس، دوستی و شفقت می‌رود. موش کوچولویی که عاشق دیدن غروب خورشید است، یک روز در راه رفتن به تماشای غروب وارد دردسری می‌شود. دردسری که موش آن را با خوش زبانی، ذکاوت و مدارا تبدیل به یک اتفاق خوب می‌کند. «یک مار قرمز، صاف زل زده بود به موش.» داستانِ یک کار خیلی مهم، داستان رویارویی با ترس است.

ترس‌ هایی معمولی که روزانه بارها به سراغمان می‌آید اما خیلی اوقات پاسخ ما به این ترس طبیعی، غیرطبیعی است. پاسخ موش هم به ترسش از مار غیرطبیعی است. او با دیدن مار ترسیده است. اما یاد حرف مادرش می‌افتد: «هروقت ترسیدی، آب دهانت را قورت بده. هروقت آب دهانت را قورت دادی، نفست بالا می‌آید. هروقت نفست بالا آمد، عقلت می‌آید سرجایش. و هروقت عقلت آمد سرجایش، مغزت به کار می‌افتد.» موش وقتی آب دهانش را قورت می‌دهد، انگار ترس را قورت داده است. از این جای داستان ما شگرد موش برای اهلی کردن مار را می‌بینیم.

او با زبان چرب و نرمش سعی در این دارد که با مار دوست شود؛ چون نمی‌خواهد (یا ترس دارد) توسط مار یا ترس از مار بلعیده شود! بعد از آن سعی می‌کند بین خودش و مار شباهت‌هایی پیدا کند و با بیان آن شباهت‌ها به مار می‌فهماند که آن‌ها می‌توانند دوستان خوبی برای هم باشند. او از هر نشانه و سرنخی استفاده می‌کند تا مار را متوجه این کند که به جای نیش زدن، با او تعاملی دوستانه برقرار کند. «ما می‌توانیم همدیگر را بخندانیم. من با انگشت‌هایم تو را قلقک می‌دهم. تو هم… ببخشید حواسم نبود! خب تو هم حتماً لطیفه‌های زیادی بلدی. نه؟»

دیدن توانمندی‌های هر شخص، از او در برابر چالش‌های زندگی محافظت می‌کند. موش کوچولو با وجود کوچک بودنش ایمان دارد که می‌تواند به ترس خود غلبه کند. او از ساده‌ترین نشانه‌ها مفهومی می‌یابد برای این‌که نه‌تنها از ترس نجات پیدا کند، بلکه آن چالش را تبدیل به یک فرصت کند. شاید بد نباشد با خواندن این کتاب برگردیم و از خودمان بپرسیم چندبار در طول زندگی از توانمندی‌های هرچند کوچکمان استفاده کرده‌ایم؟

آیا کاشف درونمان را کشف کرده‌ایم؟ حتی مربیان یا والدین با خواندن این کتاب می‌توانند خود را جای کودک‌شان بگذارند. چندبار به توانمندی کودکِ هرچند کوچک‌شان اعتماد کرده‌اند؟ آیا هروقت او با ترس مواجه شده، ما هم همراهش ترس را تجربه کرده‌ایم یا با شگرد خود او را مطمئن کرده‌ایم که می‌تواند از پس ترس خودش بربیاید؟ بدون بیش حمایت‌گری، بدون غفلت و بدون اضافه کردن ترس خودمان به ترس او.
شاید مادر موش کوچولو الگوی خوبی برای مربی‌گری و والدگری ما باشد؛ که با یک راه‌حل ساده مثل قورت دادن آب دهان، کودکش را متوجه این کرده که در شرایط ترس آور، خودش می‌تواند به راحتی از توانمندی‌اش برای گذر از آن ترس استفاده کند.
فرهاد حسن‌زاده استاد به تصویر کشیدن بدیهیات به شیوه‌ای هیجان‌انگیز اما ساده است. او خیلی خوب می‌تواند جزئیات ساده‌ی زندگی را طوری تبدیل به داستان کند که هر خواننده‌ای با هر سنی مجذوب آن داستان شود. او استادانه موش و مار را باهم روبرو می‌کند و با جان دادن به موش به ما نهیب می‌زند تا به خودمان نگاه کنیم و متوجه شویم آیا می‌توانیم با ترس‌ هایمان دوست شویم؟

آخر داستانِ یک کار خیلی مهم، مفهوم ارزشمندی دارد. موش در حین حرف زدن با مار متوجه می‌شود که یک کار خیلی مهم داشته: دیدن غروب خورشید. برای همین اولویتش را مشخص می‌کند و به سمت دیدن غروب می‌رود. البته که مار هم یک کار خیلی مهم دارد: پاسخ به دوستی موش.

عطیه میرزا امیری؛ وینش

 

 

1 (Copy)
29 June 2022 by simasahebi 0 Comments

چگونه فرزند اول را برای تولد فرزند دوم آماده کنیم؟

کودکان به مادر و پدر خود بسیار وابسته‌اند و ممکن است نسبت به تغییرات و پذیرفتن یک عضو جدید در خانواده حساس باشند.

 

برای توضیح دادن شرایط باید صبر کنید. با بزرگتر شدن شکم مادر، برای او پرسش‌هایی پیش می‌آید و واکنش‌های متفاوتی نشان خواهد داد.

 

با کودک خود به خرید برای فرزند جدید بروید و از او برای انتخاب کمک بگیرید.

 

با استفاده از کتاب‌های تصویری و داستان سعی کنید وضعیت را برای او توضیح بدهید و خبر آمدن فرزند جدید را به او بگویید.

 

انتظار کمی بدخلقی و حسادت از سوی او را داشته باشید و پاسخش را با مهربانی و صبوری بدهید.

 

از او بخواهید زمان بیشتری را با پدرش بگذراند.

 

آماده‌ی یک موقعیت خاص باشید و به او بگویید که مدتی طول می‌کشد تا بتواند با عضو تازه‌ی خانواده بازی کند.

 

 وااای، یک هلولا رفته توی شکم مامان!

doosti01 (Copy)
25 June 2022 by simasahebi 0 Comments

دوست‌ها می‌توانند در زندگی برای هم پل باشند!

 

چرا دوستی‌ها مهم هستند؟

 

پیدا کردن دوست بخش مهمی از رشد اجتماعی و عاطفی کودکان است. دوستی‌ها باعث افزایش اعتمادبه‌نفس در کودکان می‌شود.

 

بچه‌هایی که دوستی‌های محکم و پایداری می‌سازند، یاد می‌گیرند که مشکلات و مسائل را بهتر حل کنند.

 

دوستی‌های سالم باعث می‌شود توانمندی کودکان افزایش یابد و مهارت انجام کارهای گروهی و فعالیت‌های اجتماعی در آن‌ها پرورش می‌یابد.

 

اگر بچه‌ها با دوستانی که دارند راحت هستند، نیازی نیست آن‌ها را مجبور کنید تا در جمع‌های دوستانه‌ی بزرگتر حضور داشته باشند. گاهی برای بعضی از بچه‌ها داشتن فقط چند دوست کافی است.

 

با اینکه دوستی بخش مهمی از زندگی است، اما شرایط پیدا کردن دوست برای همه‌ی بچه‌ها یکسان نیست. مهارت دوست‌یابی را می‌توان آموخت. به‌ویژه پس از دوران همه‌گیری کرونا خیلی از بچه‌ها نیاز دارند تا با کمی تمرین، تلاش و صبر دوست پیدا کنند.

 

با کشف احساسات فرزندانتان درباره‌ی معاشرت می‌توانید به آن‌ها کمک کنید تا از تنهایی و انزوا فاصله بگیرند و زندگی اجتماعی را شروع کنند.

 

مهارت گفت‌وگو را تقویت کنید

از رعایت نوبت هنگام صحبت کردن تا یادگیری نحوه‌ی شروع مکالمه و مطرح کردن موضوعات با دیگران، مهارت‌هایی است که کودکان برای برقراری ارتباط نیاز دارند تا یاد بگیرند. تا وقتی‌که کودک مهارت گفت‌وگو را یاد بگیرد می‌توانید به او پرسش‌هایی مثل «چه بازی‌ای را دوست داری؟»، «آیا حیوان خانگی دارید؟» و… را برای پرسیدن یاد بدهید.

 

گوش دادن و درک کردن را یاد بدهید

بخشی از یک دوستی و رابطه‌ی خوب، شنیدن و درک کردن حرف‌های طرف مقابل است. به فرزندانتان یاد بدهید که به حرف‌های دوستانش خوب گوش بدهد و در صورت نیاز با ایجاد حس همدلی و همراهی درک متقابل خود را نشان بدهد.

 

فرصت‌هایی برای ایجاد جمع‌های دوستانه فراهم کنید

اگر کودکتان دوستی ندارد، ممکن است به خاطر این باشد که تاکنون شرایط و فرصت کافی برای پیدا کردن دوست نداشته است. ایجاد فرصت‌های مناسب برای دیدار با بچه‌های هم‌سن و شرکت در فعالیت‌های گروهی می‌تواند به او برای یافتن دوست خوب کمک کند.

البته باید به خصوصیات فردی او هم توجه داشته باشید، کودکان درون‌گرا نیاز به زمان‌های بیشتری برای تنهایی دارند.

 

 

 

 

غم01 (Copy)
18 June 2022 by simasahebi 0 Comments

به روایت «غم‌خورک»

 

 

باور کنید من مرغ ماهی‌خوار نیستم!

بازنویسی نیست. از آن‌جایی که حکایت قدیمی بسته شده و نقطه گذاشته، این ادامه داده همان قصه را با صدایی دیگر. این بار مرغ ماهی‌خوار آمده به صحنه‌ی حکایت تا بگوید و ثابت کند روایت قبلی دروغ بوده و او ماهی‌خوار نیست، فقط اندوه‌خوار است یا همان «غم‌خورک».

 

او مدعی است که روایت خرچنگ کذب محض است. می‌گوید اینجا جهان قصه‌هاست. باید قصه را از زبان من هم بشنوید: «همه‌ی آن چیزهایی که شنیده‌اید، زیر سر خرچنگ بدترکیب است. اصلاً آن قصه را خرچنگ سرهم کرد که شما را گول بزند. من اهل دروغ و کلک نیستم. باور نمی‌کنید؟ پس بگذارید از سیر تا پیاز قصه را برایتان تعریف کنم…»

 

نویسنده و قصه‌اش جای خوبی را برای روایت کردن پیدا کرده‌اند. آویزان قصه‌ی قدیمی نشده‌اند تا به شکل دیگری تکرارش کنند. گذاشتند آن حکایت سر جای خودش بماند. انگار فصل اول کتاب باشد. و حالا نویسنده‌ی جدید فصل دوم همان ماجرا را از نگاهی دیگر روایت می‌کند.

 

خواننده با خواندن قصه‌ی جدید، کنجکاو می‌شود برود سروقت حکایت قدیمی تا ببیند خرچنگ چه‌جوری ماجرا را روایت کرده است.

 

مرغ ماهی‌خوار خیلی وارد است. می‌داند چه‌جوری قصه‌اش را آب و تاب بدهد و اشک مخاطب را دربیاورد: «من را می‌گویی؟ دیگر طاقت نیاوردم. رفتم جلو و با خرچنگ دعوا کردم. نگاه کنید… زخم روی گلویم کار خودش است. با آن چنگال‌های زشتش نزدیک بود خفه‌ام کند.»

 

در تصویرها می‌بینیم که مرغ ماهی‌خوار (یا همان غم‌خورک که خودش می‌گوید) دارد حکایت خودش را برای نصرالله منشی تعریف می‌کند، تا او این قصه‌ی اصلی را کنار قصه‌ی قدیمی در کلیله و دمنه بنویسد.

 

 

 

«به کرگدن بگو بره!»، قصه‌ی چشم‌ها

«به کرگدن بگو بره!»، قصه‌ی چشم‌ها

کتاب را که باز می‌کنی دیوار اتاقی با نقاشی‌های رنگارنگ و جذاب به چشم می‌خورد. حیوانات و رنگ‌ها بیشتر از هر چیز دیگری خودنمایی می‌کنند. یکی از نقاشی‌های روی دیوار یک کرگدن درشت‌هیکل را نشان می‌دهد که شاید عصبانی، قلدر و زورگو هم باشد و یک نقاشی دیگر تصویری از یک جوجه کوچولوی زرد! ماجرای این دوتا موجود چیست؟

اولین مواجهه‌ی مخاطب خردسال با کتاب به کرگدن بگو بره، دیدن تصویر جوجه‌ای زرد است که انگار از چیزی ترسیده. تصویری که می‌تواند بستری برای گفت‌وگو با کودک فراهم کند. ظاهرا جوجه کوچولوی قصه از کرگدن ترسیده است و به ما می‌گوید: به کرگدن بگو بره، می‌ترسم !

کرگدن می‌خواهد وارد اتاق شود، لابد برای بازی. اما جوجه کوچولو نگران است، ترسیده است و مدام تکرار می‌کند : به کرگدن بگو بره ! بگو بره !

شاید نگران اسباب‌بازی‌‌های دیگر است . حس مالکیتش به خطر افتاده و توپ عزیزش را می‌بیند که در دستان کرگدن است. او کمد را پناهی برای پنهان‌شدن می‌یابد. راستی چنین موقعیتی برای مخاطب خردسال کتاب آشنا نیست؟

به کرگدن بگو بره داستانی است که از همراهی جملات کوتاه با تصاویر شکل می‌گیرد، داستانی پر از مفاهیمی ارزشمند که احساسات مختلف مثل: ترس، نگرانی، هیجان، خشم و غم و در پایان شادی را به نمایش می‌گذارد.

این داستانِ تصویری قصه‌ی ترس‌ها و غلبه بر ترس‌هاست، قصه‌ی احساس مالکیت و تعلق خاطر و قصه‌ی دوستی‌ها و همراهی‌ها. این قصه دو شخصیت اصلی دارد: کرگدنی درشت‌هیکل در مقابل جوجه‌ای کوچک. تضاد تصاویر کرگدن و جوجه و کشمکشی که در ابتدای داستان به‌وجود می‌آید و پایان خوش آن مفهوم ناب دوستی را فارغ از تفاوت‌های این دو شخصیت به نمایش می‌گذارد.

این داستانِ فانتزی تصویری با استفاده از شگرد تعلیق، کنجکاوی مخاطب خردسالش را برمی‌انگیزد و به او مجال اندیشیدن، فکرورزی و خیال‌پردازی می‌دهد. جان بخشیدن به این دو حیوان و استفاده از کنش‌های انسانی که در تصاویر و حالت صورت شخصیت‌ها هم به چشم می‌خورد باعث می شود تا مخاطب در خیالش همراه با جوجه نگران شود و منتظر واکنش کرگدن بماند. احساسات جوجه و کرگدن به خوبی در چهره‌شان نمایان است: بیم و هراس جوجه کوچولو از نزدیکی و چشم‌در‌چشم‌شدن با کرگدن و امید و اشتیاق کرگدن برای دوستی با جوجه. اما حرف جوجه یک چیز است : کرگدن برو برو!

اما کرگدن قصه هم‌چنان سرشار از امید پا پس‌ نمی‌کشد، خودش را از تکاپو نمی‌ اندازد. حالا رنگ‌ها و بادکنک‌ها هم به او کمک می‌کنند تا دل جوجه را به دست بیاورد! کرگدن دست به هرکاری می‌‌زند تا حال جوجه کوچولو را بهتر کند. جوجه اما با چشمانی بسته فقط می‌گوید: برو برو برو !

نقطه‌ی اوج داستان شاید همین‌جا باشد، نیم‌رخ کرگدن، ناراحت در حال خروج از اتاق نشان داده می‌شود. رفتن برای رفع نگرانی و ترس جوجه، اما اثری که برای جوجه به‌جا گذاشته است، باقی می‌ماند. یک نقاشی از دوتایی‌شان .

در طول داستان مخاطب مدام از خود می‌پرسد کرگدن بالاخره می‌رود یا می‌ماند؟! نگرانی جوجه برای چیست؟ شاید برای اسباب بازی‌های دیگر …

اما در انتها ورق برمی‌گردد. جوجه بغض می‌کند و می‌گوید: به کرگدن بگو بیاد!

از جوجه اصرار و از کرگدن انکار. حالا شاهد تقلای جوجه برای دوستی با کرگدن هستیم . جوجه با دیدن نقاشی دونفره‌شان حسابی سر کیف آمده و تصویر یک قلب بر نقاشی کرگدن و جوجه کنار هم نشان‌گر رضایت جوجه است. داستان روی دیگری هم دارد. این خیال آسوده‌ی جوجه در صفحه‌ی پایانی کتاب ابهام‌برانگیز است، راز نگاه آرام جوجه و لبخند کرگدن در چیست؟ می شود بدون دوستی، بازی و شادی زندگی کرد؟

استفاده از زبانی نزدیک به زبان مخاطب کتاب با جملاتی کوتاه و روان امکان تعامل با مخاطب و گفت‌وگو با او را فراهم می‌کند و کودک را به ماجرای داستان نزدیک‌تر می‌کند، مخصوصاً جاهایی که انگار جوجه با خواننده‌ی کتاب حرف می‌زند. استفاده از تکنیک کلاژ بر روی مقوا در بعضی از تصاویر کتاب که توسط پدرام کازرونی اجرا شده است، جذابیتی به تصاویر بخشیده است. هم‌نشینی متن و این تصاویر هنرمندانه و پیش‌برنده، مخاطب کودک را پای کتاب می نشاند و جزئیاتی که در تصاویر وجود دارد مهارت مشاهده و تصویرخوانی را در او تقویت می‌کند.

اعظم مهدوی نویسنده‌ی کتاب به کرگدن بگو بره، متولد سال 1360 است. او دانش‌آموخته‌‌ی رشته‌ی‌ گرافیک است و آثار متعددی در حوزه‌ی‌ نویسندگی و ترجمه برای کودکان و نوجوانان دارد. آثار او تاکنون در جشنواره‌‌های مختلف مورد تقدیر قرار گرفته، نامزد جایزه و برنده‌ شده‌‌اند.

پدرام کازرونی، تصویرگر جوان و موفقی است که در سال‌‌های اخیر به‌خاطر فعالیت‌‌های گسترده و حرفه‌ای‌‌اش، نامش را زیاد می‌‌شنویم. او از بچگی به نقاشی علاقه داشت و تصویر افراد خانواده را در وقت خواب نقاشی می‌کرد. کم‌‌کم در این مسیر جدی‌تر قدم گذاشت. نقاشی رنگ ‌روغن را شروع کرد، رتبه‌‌هایی در زمینه‌ی‌ نقاشی آورد، اما از اواسط دوران تحصیل در دانشگاه بود که فهمید چیزی که می‌‌خواهد، تصویرگری است و هرچه که به تصویرگری مرتبط باشد. او هم تصویرگری می‌‌کند، هم حجم‌‌سازی.

کتاب به کرگدن بگو بره به دوسالانه‌ی تصویرگری براتیسلاوا هم راه یافته است.

عاطفه بنایی؛ وینش

cover-close-your-eyes-1-min

زندگی با چشمان بسته و آغوش باز

«من سعی می‌کنم همه چیز را برای برادرم توضیح بدهم، اما او همیشه با من جروبحث می‌کند. به او می‌گویم: “می‌بینی؟ درخت یک جور گیاه خیلی بلند است که کلی برگ دارد.” او توضیح می‌دهد: “نه این‌طوری نیست! درخت یک چوب دراز است که از زمین بیرون آمده و آواز می‌خواند.” “بابا قد بلند است و کلاه سرش می‌گذارد.” اما او دستش را بالا می‌برد و می‌گوید: “شوخی می‌کنی! بابا یک بوس زبر است که بوی پیپ می‌دهد.” »

چشمان‌مان را می‌بستیم، دستان‌مان را باز می‌کردیم و راه می‌رفتیم. مسیرِ از قبل دیده شده را در ذهن‌مان تداعی می‌کردیم. با کمک دستان باز شده، سعی در این داشتیم که با چشمان بسته به چیزی برنخوریم. این بازی را در کودکی بارها انجام می‌دادیم و با برخورد به اشیاء یا در و دیوار، با خنده متوقف می‌شدیم. متوقف می‌شدیم چون جهان پیرامون خود را تنها با چشم‌مان جست‌وجو کرده بودیم. و وقتی که خواسته و خودآگاه چشم‌مان را بسته بودیم، جهان‌مان تاریک و محدود شده بود. کتاب چشم‌هایت را ببند به ما می‌گوید که دنیا تنها با چشمان‌مان کشف نمی‌شود. می‌توان نابینا بود اما برداشتی شعرگونه از جهان و پیرامونش داشت.

ماجرای کتاب از دیالوگ‌های دونفری دو برادر شروع می‌شود. برادری که در ابتدا می‌گوید: «من سعی می‌کنم همه چیز را برای برادرم توضیح بدهم، اما او همیشه با من جروبحث می‌کند.» او گمان می‌کند برادرش با او جروبحث می‌کند چون زاویه و مدل کشف جهان‌ پیرامون‌شان با هم متفاوت است. برادرِ بینا درخت، مار، ساعت، کثیفی، صابون، لامپ، ماه و … را تنها با حواس بینایی‌اش دیده و کشف کرده. اما برادر نابینا تمام این اشیاء را با حواس دیگرش شناخته. زاویه‌ی نگاه آن‌ها با یک‌دیگر متفاوت است. حتی وقتی حرف از مفاهیم انتزاعی مثل «تاریکی» می‌شود، برادر بینا تاریکی را به شب و خوابیدن ربط می‌دهد و برادر نابینا کاملا متفاوت این مفهوم را عنوان می‌کند: «وقتی تاریک می‌شود، همه‌ی چیزهای کوچک از خواب بیدار می‌شوند.»

ویکتوریا پرز اسکریوا، نویسنده‌ی اسپانیایی این کتاب، نه‌تنها به تفاوت دید افراد بینا و نابینا و کشف متفاوت جهان‌های‌شان اشاره کرده است، بلکه خواسته عنوان کند که وسعت جهان به اندازه‌ی وسعت توانایی افراد است. مهم نیست فرد چه محدودیت‌هایی دارد. مهم این است که با وجود این محدودیت بر روی کدام یک از توان‌مندی‌هایش کار می‌کند. و چه‌طور می‌تواند با خلاقیت دنیا را به خودش بشناساند.

نکته‌ی دیگری که می‌توان در کتاب چشم‌هایت را ببند به آن اشاره کرد این است که هر فردی در برخورد با دیدگاهی که مخالف دیدگاه خودش باشد، گارد می‌گیرد و دیدگاه متفاوت را اشتباه می‌خواند. برادر بینا در ابتدا دیدگاه برادر نابینایش را یک‌جور بحث کردن و مخالفت با خودش می‌داند. در پایان داستان هم به مادرش می‌گوید که برادرش حرف او را گوش نمی‌دهد. «به مامان می‌گویم: “سعی کردم برایش توضیح بدهم، اما گوش نمی‌دهد.” مامان جواب می‌دهد: شاید نظر او هم درست باشد! می‌پرسم: “چطور همچین چیزی ممکن است؟” مامان می‌گوید: “واقعا می‌خواهی بدانی؟ پس چشم‌هایت را ببند.”» دعوت به دیدن با چشم‌های دیگری و در نظر گرفتن محدودیت‌ها و توان‌مندی‌های فرد مقابل، چیزی است که اسکریوا آن را در پایان داستان می‌آورد.

کتاب چشم‌هایت را ببند داستان تصویر کوتاه اما جامعی است که خواننده را با خودش همراه می‌کند. این کتاب آن‌قدر بیان شاعرانه و لطیفی دارد که ممکن است بعد از تمام شدن، دوباره به صفحه‌ی اول برگردی. و دلت بخواهد با نگاه تیزبین و دقیق‌تری جهان را از نگاه برادر نابینا بشناسی. نگاهی که مطمئناً خودت هم با وجود توانایی دیدن، از آن غافل شده‌ای و برای اولین بار مفاهیم درخت، مار، ساعت، کثیفی، صابون، لامپ، ماه، پدر و تاریکی را با نگاهی جدید می‌شناسی.

در سایت آمازون و در معرفی کتاب چشم‌هایت را ببند، خوانندگان این کتاب را کتابی زیبا و سرشار از احساس معرفی کرده‌اند و آن را کتابی دانسته‌اند که پشت پرده‌ی تمام چیزهایی را که می‌بینیم و نمی‌بینیم به ما نشان می‌دهد. یکی از کاربران در یک جمله‌ی مختصر و مفید کل کتاب را این‌طور معرفی می‌کند: چشم‌هایت را ببند راه‌های مختلف درک و دیدن جهان را به ما نشان می‌دهد.

عطیه میرزا امیری؛ وینش

Valak-va-Royaye-Safar

شنا کردن خلاف جریان خانه

«دریا خیلی بزرگ است. دریا پر از آواز نهنگ‌هاست. اما برای والک، دریا هرروز کوچک و کوچک‌تر می‌شود. او عاشق سفر به سرزمین‌های ناشناخته است، عاشق کشف جهانی نو… والک باید زودتر راه بیفتد. این سفر آغاز یک ماجراجویی هیجان‌انگیز است، با دوستی خوب در دنیایی تازه.» والک بچه نهنگ کوچکی است که یک روز تصمیم می‌گیرد دنیای بیرون از دریا را هم کشف کند. او پا به دنیای بیرون از دریا می‌گذارد اما در این مسیر با چالش و تصمیم بزرگی روبرو می‌شود.

والکِ ابتدای کتاب والک و رویای سفر، همان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی است. او هم مثل ماهی سیاه کوچولو دلش می‌خواهد از محل زندگی‌اش بیرون بزند، از دایره‌ی امنش خارج شود، کشف کند و ببیند: «راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟» ارتباط با دنیای بیرون زمانی برای والک شکل می‌گیرد که او کف دریا با چیزهایی آشنا می‌شود که از بیرون از دریا به آن‌جا راه پیدا کرده‌اند. مثل: کلیدها، خاطره‌ها و آلبوم‌های عکس. همین باعث می‌شود والک بفهمد دنیای دیگری هم هست و ترغیب می‌شود تا آن دنیا را کشف کند.

یک روز او با کمک دخترکی تصمیمش را عملی می‌کند و پا به دنیای بیرون از دریا می‌گذارد. دنیای بیرون برای والک جدید، عجیب و هیجان‌انگیز است. آن‌قدر زیاد که او احساس دلتنگی نسبت به مادر و دوستانش ندارد و به کشفش ادامه می‌دهد. حتی دیدن دریا از روی پرده‌ی سینما هم برای والک که تمام عمرش را در دریا بوده، هیجان‌انگیز است. اما این تمام ماجرا نیست و مثل همیشه قرار نیست همه چیز به خوبی و بدون هیچ چالشی پیش برود.

والک بعد از گشتن و دیدن دنیای جدید، بعد از این‌که می‌بیند در رفتن به یک سری جاها و حتی خوابیدن و جا گرفتن در یک سری مکان‌ها دچار مشکل شده، احساس ناراحتی‌اش پدیدار می‌شود. در این برهه است که والک متوجه می‌شود آیا احساس تعلقی به این مکان دارد؟ آیا دنیای جدید می‌تواند خانه‌اش باشد؟ «وقتی خسته باشیم، خیلی زود خوابمان می‌برد. اما والک توی خانه‌ی جدید، خوابش نمی‌برد. جایش آن‌قدر تنگ بود که حتی نمی‌توانست نفس بکشد.»

سلیمه باباخان در این کتاب با قلم شاعرانه و تصویرهای رنگی و پر جزئیات به چند نکته‌ی اساسی اشاره کرده است. نکته‌ی ابتدایی و اصلی کتاب والک و رویای سفر، جسارت کشف کردن است. نهنگ کوچک داستان از تکرار روزمرگی بیزار است و برای کشف کردن با جسارت تمام عادت‌هایش را برهم می‌زند و پا به دنیایی می‌گذارد که نمی‌داند برایش چه در پیش دارد.

والک در سفر خود با واقعیت‌های جدیدی روبه‌رو می‌شود. او متوجه تفاوت دنیای خودش با دنیای جدیدی که پا در آن گذاشته است می‌شود. برای همین باید تصمیم بگیرد می‌خواهد در این دنیا باشد و با تمام سختی‌هایش بجنگد یا می‌خواهد به دنیای سابق و راحت خودش برگردد. تصمیم‌گیری بر سر دوراهی، همان تعارضی است که آدمی بارها و بارها در زندگی روزمره‌اش با آن روبه‌رو شده و می‌شود. این‌جاست که مهارت حل مسئله به کمک او می‌آید و او با توجه به توانایی‌ها و ظرفیت‌هایی که دارد باید تصمیم بگیرد کدام راه را برود. دقیقاً شبیه والک.

احساس تعلق یکی دیگر از نکاتی است که باباخان در این کتاب به آن اشاره کرده است. «والک با ناراحتی گفت: “هیچ جایی خانه‌ی خود آدم نمی‌شود. آه مادرم. تختم و آوازهایی که توی دریا جا ماند. دلم برای همه تنگ شده است!”» حس تعلق به افراد و مکان‌ها یکی از ارزش‌هایی است که والک با آن روبه‌رو می‌شود و باید برای خودش سبک سنگین کند که آیا ارزش این متعلق بودن به جایی، آن‌قدر زیاد هست که کشفش را همان‌جا تمام کند و بدون ادامه دادن رنج دلتنگی به خانه‌اش برگردد؟

نکته‌ی دیگری که در لابه‌لای کتاب والک و رویای سفر به چشم می‌خورد دوستی والک با دخترکی به اسم ماهک است. والک و ماهک دو دوست از دو دنیای متفاوت هستند. این نکته نشان دهنده این است که آدم‌ها با هر نژاد و جنسیت و فرهنگی می‌توانند با یک‌دیگر دوستی کنند. بدون آن‌که کسی به دیگری ارجحیت داشته باشد. ماهک بدون امتناع کردن با والک دوستی می‌کند و او را به دنیای خودش می‌برد. این والک است که باید تصمیم بگیرد آیا می‌خواهد در این دنیایی که تفاوت زیادی با دنیای خودش دارد بماند یا نه.

عطیه میرزا امیری؛ وینش

cover-2sayare-min

دو سیاره؛ همسایگان وارونه

هدف مسعود قره‌باغی از نوشتن دو سیاره، بیان «نسبی بودن وقایع» به شیوه‌ای ملموس است. این نویسنده همراه با تصویرگری‌های پر از مفاهیم و جزئیات خودش توانسته به خواننده بگوید، همان‌طور که گاهی باید با کفش‌های دیگران راه رفت، باید دنیا را هم از دریچه‌ی چشم دیگران دید.

«آسمان خیلی بزرگ‌تر از آن است که در نقشه‌ها یا حتی در ذهن‌های ما جا بشود.» این جمله‌ی ابتدایی کتاب دو سیاره است. اشاره کردن به بزرگی آسمان و گفتن این حقیقت که آسمان در نقشه و ذهن‌ها جا نمی‌شود، دقیقاً نکته‌ای است که مردم سرزمین‌های کورتو و شونتو آن را فراموش می‌کنند و بر سر همین اصل با یک‌دیگر می‌جنگند.

کورتو و شونتو دو سیاره‌ای هستند که با یک‌دیگر همسایه‌اند اما همسایگی آن‌ها به صورت دیوار به دیوار نیست. آن‌ها به صورت وارونه باهم همسایه هستند. برای همین است که آسمان هر سیاره با سیاره‌ی دیگر متفاوت است؛ چیزی که خود مردمان ساکن کورتو و شونتو آن را نمی‌دانند.

ماجرا از آن‌جایی شروع می‌شود که دانشمندی از سیاره‌ی شونتو وسیله‌ای اختراع می‌کند و با استفاده از آن نقشه‌ی ستاره‌ها را می‌کشد. وقتی این نقشه به دست اهالی کورتو می‌رسد، آن‌ها تعجب می‌کنند و اعلام می‌کنند که نقشه‌ی آسمانی دانشمند اهل شونتو «دروغ» است. دانشمندان کورتو دست به کار می‌شوند و نقشه‌ای از ستارگان سیاره‌ی خودشان می‌کشند. آن را به مردم شونتو نشان می‌دهند و این بار مردم شونتو، اهالی کونتو را «دروغگو» می‌نامند. اختلاف بر سر نقشه‌های آسمانی باعث می‌شود صلح و دوستی‌ای که سال‌های سال است میان اهالی این سیاره‌هاست مختل شود و هرکدام از اهالی بر سر اینکه خودشان «درست» می‌گویند دعوا کنند و اهالی سیاره‌ی روبه‌رو را «دروغگو» بنامند.

هدف مسعود قره‌باغی از نوشتن دو سیاره، بیان «نسبی بودن وقایع» به شیوه‌ای ملموس است. این نویسنده همراه با تصویرگری‌های پر از مفاهیم و جزئیات خودش توانسته به خواننده بگوید، همان‌طور که گاهی باید با کفش‌های دیگران راه رفت، باید دنیا را هم از دریچه‌ی چشم دیگران دید. «درستی» و «حقیقت» تنها یک چیز نیست. قره‌باغی با وارونه تصویر کردن این دو سیاره نشان داده است که این دو سرزمین گرچه به هم شبیه هستند اما باهم تفاوتی دارند که خودشان از این تفاوت خبر ندارند و اصل مبارزه‌شان بر سر همین تفاوت دیدگاه است. دیدگاهی که درست است و این درستی دیدگاه خود به معنای این نیست که دیدگاه دیگری غلط است.

در این دنیایی که هرکسی تمام تلاش خود را می‌کند تا به دیگران ثابت کند «راستی و درستی» چیست و دیدگاه‌های مختلف را رد می‌کند، دو سیاره با بیان ساده و تصاویر پر از رنگش، ما را لحظه‌ای از شلوغی‌های پیرامون نجات می‌دهد و به فکر وا می‌داردمان تا بفهمیم حقیقت، شفاف‌تر از واقعیت است. حقیقت همان مفهوم گسترده‌ای است که همیشه و در همه مکان‌ها و زمان‌ها یک چیز را با بیان‌های مختلف به انسان می‌گوید. درواقع حقیقت همان واقعیتی است که بنا به برداشت، موقعیت و جهان‌بینی هرکسی متفاوت بیان می‌شود. شنیدن دیدگاه‌های مختلف و برخورد صحیح با نظرات متفاوت مهارتی مهم است. برای همین دو سیاره می‌تواند داستان صبوری برای شنیدن نظرات مختلف و هم‌چنین گارد نداشتن برای بررسی دیدگاه‌های متفاوت باشد.

اگر بخواهیم کتاب دو سیاره را در تخمین کوچک‌تری ببینیم باید نگاهی به خانواده‌ها بیندازیم. گاهی ما با تمام نزدیکی و خویشاوندی‌ای که با یک‌دیگر داریم، دیدگاه‌هایی متفاوتی از یک مفهوم ثابت داریم. طبیعی است که حتی در یک خانواده‌ی چهار نفری، چهار دیدگاه متفاوت وجود داشته باشد. در این بین خانواده‌ای سالم است که در برخورد با دیدگاه‌های متفاوت گشاده‌رو باشد. وسواس نداشتن بر روی عقاید و تفکرات‌مان امکان کشف و رشد بیشتری به ما می‌دهد.

قره‌باغی در کتاب دو سیاره به ارزش «گفت‌وگو» کردن نیز پرداخته است. زمانی‌که نظری خلاف عقیده‌ی خودمان می‌شنویم، قبل از اینکه شمشیرمان را از غلاف درآوریم، به فرد مقابل‌مان امکان گفت‌وگو و دفاع از نظرش را بدهیم. شاید حرف او حرف ما باشد. با بیانی متفاوت‌تر. این مهارت به خواننده‌ی کودک یاد می‌دهد که در جوامع بزرگ‌تر نظیر مدرسه، با هم‌دلی و گشاده‌رویی نظرات دیگران را بشنود، به آن فکر کند و در آخر تصمیم بگیرد که از دریچه‌ی چه دیدگاهی، واقعیت را ببیند.

عطیه میرزا امیری؛ وینش

photo5823281977959233790

مشکلات با گفت‌وگو حل می‌شود نه با جنگ!

وقتی آدم‌ها با هم بحث و گفت‌وگو می‌کنند، معمولاً مشکلشان زود حل می‌شود.

اما اگر گروهی از مردم یا بعضی از کشورها نتوانند با گفت‌وگو مشکلاتشان را حل کنند، شروع می‌کنند به جنگیدن و این‌طوری درگیری آغاز می‌شود.

شاید درگیری‌ها به این دلیل پیش بیایند که گروه یا کشوری سعی کند سرزمین یک گروه یا کشور دیگر را اشغال کند. یا شاید آدم‌ها برای این بجنگند که نگذارند به دیگران آسیب برسد یا با آن‌ها بدرفتاری شود.

وقتی جنگ می‌شود، گروه‌های مختلف با هم نبرد می‌کنند تا اینکه سرانجام یک طرف از جنگیدن دست برمی‌دارد یا شکست می‌خورد. گاهی هم جنگ به این دلیل متوقف می‌شود که دو طرف می‌توانند درباره‌ی مشکلاتشان با هم گفت‌وگو کنند.

بیشتر مردم جنگ را بد می‌دانند و معتقدند بهتر است مشکلات را با گفت‌وگو حل کرد.

درگیری ممکن است زندگی آدم‌ها را برای همیشه عوض کند.
گاهی مردم خانه‌هایشان را برای فرار از جنگ یا خشونت بی‌رحمانه ترک می‌کنند. آن‌ها می‌روند تا جایی امن‌تر برای زندگی پیدا کنند.

در جنگ ممکن است مردم هر دو سوی درگیری زخمی یا کشته شوند و خانه‌ها و دارایی‌هایشان از بین برود.

یک روش جلوگیری از درگیری، درک بهتر یکدیگر است. ما در خیلی چیزها مثل هم هستیم.

همه‌ی ما حق داریم در امنیت زندگی کنیم و باورهای خودمان را داشته باشیم.

اد یانگ [@tutibooksir]

اد یانگ؛ تصویرگری که در دنیای خودش ناپدید می‌شود

اِد یانگ در سال ۱۹۳۱ در تیانجین چین به دنیا آمد و در سه سالگی با خانواده‌اش به شانگهای نقل مکان کرد. وقتی مادرش زنگ خوراک را به صدا درمی‌آورد، او به همراه خواهرها و برادرهایش از روی نرده‌ها سُر می‌خوردند تا به میز غذا برسند. در شب‌های تابستان که همگی روی پشت‌بام خانه دراز می‌کشیدند، پدر برایشان داستان‌هایی بی‌پایان تعریف می‌کرد. اد یانگ هرگز تصویرهایی را که در ذهنش نقش می‌بست، فراموش نکرد.

او در سال ۱۹۵۱ برای تحصیل در رشته‌ی معماری به آمریکا سفر کرد. اما به جای معماری به هنر علاقه‌مند شد و تغییر رشته داد. اولین شغل یانگ کار در یک آژانس تبلیغاتی در نیویورک بود. او در وقت ناهار سرگرم طراحی از حیوان‌های باغ‌وحش پارک مرکزی می‌شد.

در همان روزها نامه‌ای از پدرش دریافت کرد که برایش نوشته بود: «یک زندگی موفق و شاد با آنچه برای دیگران انجام می‌دهی سنجیده می‌شود، نه آنچه برای خود انجام می‌دهی.»

پس از آن یانگ متوجه شد که توانایی‌های هنری‌اش در واقع زیرمجموعه‌ای از ارزش‌های او به عنوان یک انسان است. برای رسیدن به موفقیت حقیقی باید جایگاهی را می‌یافت که کارش الهام‌بخش دیگران باشد تا به سمت زندگی شادتر و پربارتری حرکت کنند.

یانگ آرزو داشت دیدگاه پدرش را درباره‌ی موفقیت، با همه به اشتراک بگذارد؛ اینکه کار می‌تواند سکوی پرتابی برای رسیدن به جایگاهی بالاتر باشد. او با تصویرگری کتاب‌های کودک در این مسیر قرار گرفت.

اِد یانگ از کودکی عاشق خلق داستان و کشیدن نقاشی بود. به این فکر می‌کرد که می‌تواند در دنیای خودش ناپدید شود و با تصویرهایش جانی دوباره بگیرد. بسیاری از کتاب‌های او شاهکارهایی هستند که در آن‌ها از رنگ و تصویر برای انتقال مفاهیم و نمادها استفاده شده است. آثار او ترکیب جذابی از طراحی با مداد،‌ پاستل، جوهر و تکنیک تکه‌چسبانی (کلاژ) است.

او در سال ۱۹۹۰ برای کتاب لون پو پو؛ نسخه‌ی چینی داستان شنل‌قرمزی، برنده‌ی نشان کلدکات شد. دو کتاب دیگرش به نام‌های امپراتور و بادبادک و هفت موش نابینا نیز در فهرست افتخار کلدکات قرار گرفته است.

اِد یانگ در کتاب هفت موش نابینا که در ایران با ترجمه‌ی مهدی حجوانی منتشر شده است، به سراغ افسانه‌ای قدیمی به نام هفت مرد نابینا و فیل رفته‌است و با بهره‌گیری از هنر تصویرگری و شوخ‌طبعی خود، دست به بازآفرینی کودکانه و امروزی این قصه زده است.

یانگ تصویرگری است که از فلسفه‌ی نقاشی چینی در بسیاری از آثارش الهام گرفته است. او می‌گوید: «نقاشی چینی اغلب با واژگان همراه می‌شود. این دو همدیگر را کامل می‌کنند. از واژه‌ها کارهایی برمی‌آید که تصویرها هرگز توانایی انجامش را ندارند. همچنین تصویرهایی هستند که واژه‌ها هرگز نمی‌توانند توصیفشان کنند.»

cover-ansoye-daryaye-mordegan-copy-3
1 January 2022 by simasahebi 0 Comments

عبور از دروازه‌ی مرگ

در خانه‌ای قدیمی، از پشت دیوارهای اتاق، یکی همه‌اش فریاد می‌زند ان‌نوگی ان‌نوگی و داستان کنجکاوی افشین با شنیدن این صدا و دنبال کردن جلال شروع می‌شود. «آن سوی دریای مردگان» داستان افشین و جلال است که پا به سرزمینی می‌گذارند که اجازه‌ی ورود به آن را ندارند.

افشین چند وقتی است که از شهر به روستا آمده و به خاطر عصای دست و پای بی‌حسش با بچه‌های مدرسه و روستا ارتباط چندانی ندارد؛ اما توجهش به جلال جلب می‌شود که بچه‌ها پشت سرش زیاد حرف می‌زنند و کسی هم با او دوست نمی‌شود. جلال در خانه‌ای پشت غسال‌خانه زندگی می‌کند که همه می‌گویند جن دارد. جلال خودش هم رغبتی ندارد با کسی دوست شود و وقتی توجه افشین را می‌بیند سعی می‌کند او را پس بزند؛ اما افشین پیگیرتر از این حرف‌هاست! افشین با تلاش بسیار از راز جلال و دایی او و خانه‌شان با خبر می‌شود. راز آن‌ها چیست؟ آن‌ها نگهبانان دروازه‌ای هستند که انسان‌ها نباید وارد آن شوند.

افشین و جلال هر دو عزیزانی را از دست داده‌اند و افشین برای اینکه دوباره غم از دست دادن را تجربه نکند می‌خواهد از دروازه رد بشود. او به دنبال «اوته نه‌پیش‌تیم» است. کسی که می‌گویند هیچ‌گاه نمرده و جاودانه است. افشین، جلال و ان‌نوگی سفری را برای رسیدن به اوته نه‌‎پیش‌تیم شروع می‌کنند که پر از خطرات و موجوداتی است که آن‌ها نه تا به حال دیده‌اند نه چیزی درباره‌شان شنیده‌اند. حتی ان‌نوگی که نگهبان جنگل سدر است هم از راهی که در پیش دارند و خطرات احتمالی آن آگاه نیست. او فقط سعی دارد محافظ خوبی باشد و بچه‌ها را به سلامت به اوته نه‌پیش‌تیم برساند. آن‌ها از جنگل‌های پردرختی می‌گذرند و با درخت‌هایی روبه‌رو می‌شوند که حرف می‌زنند و جان دارند و با شاخه‌هایشان هر غریبه‌ای را کتک می‌زنند. از کویر پر از شنی رد می‌شوند که گرگ‌ها آن‌جا به انتظارشان نشسته‌اند و پسرها باید بتوانند هم برای حفظ جان‌شان و هم برای رسیدن به اوته نه‌پیش‌تیم از کویر عبور کنند. و عبور از دریای مردگان، آن‌جایی است که افشین با مرگ روبه‌رو می‌شود.

کتاب آن سوی دریای مردگان درباره‌ی مرگ و زندگی است. این کتاب بن مایه‌ای اسطوره‌ای دارد و در نقطه‌ی اوج داستان که عبور از دریای مردگان است مخاطب با گیلگمش و انکیدو آشنا می‌شود. انکیدو موجودی است نه مرده و نه زنده که منتظر گیل‌گمش است که به کنار او بیاید. در داستان‌های کهن هم به انکیدو در حماسه گیلگمش اشاره شده است. گیلگمش هم بعد از مرگ انکیدو ترس از مرگ به جانش می‌افتد و برای جاودانگی به دنبال پیدا کردن اوته‌ نه‌پیش‌تیم می‌رود. گیلگمش داستان به سرانجامی ندارد. افشین به کمک جلال و ان‌نوگی از تمام سختی‌ها می‌تواند عبور کند؛ اما آیا به جاودانگی که برای پدربزرگش به دنبال آن بود، می‌رسد؟

آن سوی دریای مردگان داستان جذاب و پرکششی دارد و نویسنده سعی کرده است با توجه به بازگشت‌هایی که به اسطوره‌ها دارد تفکر مرگ و زندگی و رنج زندگی انسانی را به تصویر بکشد. هرچند حضور این اسطوره‌ها به صورت تلگرافی شاید آن‌ها را بیشتر به یک اسم تبدیل کرده است تا عناصری برای پیش‌برد داستان، اما به همین اندازه‌ هم باعث ایجاد فضایی فانتزی و در عین حال واقعی شده است. کتاب تخیل خوبی دارد. هر آن‌چه در کتاب فانتزی است با دنیای واقع هم خوب چفت‌وبست پیدا کرده است و شخصیت اصلی داستان که یک نوجوان با نیازهای ویژه است، شخصیت دل‌پذیر، شجاع و در حال رشدی دارد. هرچند بعضی از گفت‌وگوها و واگویه‌هایی که دارد کمی او را از فضای نوجوان خارج می‌کند.

پایان‌بندی داستان به کیفیت شروع و میانه‌ی آن نیست. تحولی که در افشین رخ می‌دهد، کمی غیرمنتظره است و آن‌طور که باید و شاید به آن پرداخته نشده است. اما در مجموع آن سوی مردگان کتاب روان و پر از اتفاقات تخیلی پرکشش است و نویسنده توانسته با آفریدن یک دنیای تخیلی به مسئله‌ی حساس مرگ و زندگی و پذیرفتن سوگ برای نوجوان امروزی بپردازد.

این کتاب شایسته‌ی تقدیر جایزه‌ی‌ ادبی نوفه شده است و 4 لاک‌پشت پرنده دریافت کرده است. همچنین، کتاب آن سوی دریای مردگان منتخب طرح سامان‌بخشی کتاب‌های رشد است.

زهرا ماهری، وینش

soft-cover-safar
23 December 2021 by simasahebi 0 Comments

سیاحتی چند روزه در زندگی

«شاید روزی مجبور شوی جایی را که در آن زندگی می‌کنی، ترک کنی.» داستان کتاب سفر با این جمله آغاز می‌شود، جمله‌ای درباره‌ی «ترک شدن» و «ترک کردن»، داستان همیشگی هجرت. اما این بار شخصیت اصلی این هجرت، به‌جای این‌که یکی از ما باشد، اردکی (شاید هم یک غاز) است که با یک وزش باد ناخواسته به سرزمینی دیگر می‌رود. سرزمینی که در ابتدا زبان هیچ‌کدام از ساکنان آنجا را نمی‌فهمد و دچار آشفتگی و سردرگمی عظیمی می‌شود. اردک با تمام صبوری‌اش، یک جایی کم می‌آورد و غمگین می‌شود. اما بالاخره نجات‌دهنده‌ای پیدا می‌شود و با او با زبان خودش حرف می‌زند. از آن مهم‌تر این‌که در جواب کیستی اردک به او جواب می‌دهد: «تو همانی هستی که باید باشی.»

سفر نه تنها داستان هجرت، که داستان زندگی است. زندگی‌ای که ابتدا نمی‌دانی چه کسی هستی و از کجا آمده‌ای! زندگی‌ای که در برهه‌ای تو را دچار بحران هویت می‌کند. در برهه‌ای دغدغه‌ی پیدا کردن «دوست» و «هم‌زبان» داری. در برهه‌ای شنیده نمی‌شوی چون کسی حرفت را نمی‌فهمد. داستان زندگی‌ای که سراسر از دست دادن و دست کشیدن است. دست کشیدن از مکان‌ها و آدم‌هایی که با آن‌ها خو گرفته‌ای و دوست‌شان داری اما نمی‌توانی جلوی رفتن‌شان را بگیری.

ورونیکا سالیناس نویسنده‌ی آرژانتینی این کتاب، با نگاهی فلسفی سفر را پیش برده است. اردک داستان چنان با پیچ و تاب زندگی پیش می‌رود که خواننده، در هر رده‌ی سنی، خود را درون این شخصیت می‌بیند. سفر زندگی همه‌ی ماست و نویسنده تلاش می‌کند به ما «ناپایداری جهان» را یادآور شود. اگر بخواهیم در ابعاد کوچک‌تری داستان سفر را در زندگی خودمان پیدا کنیم، یادآوری تغییر سن یا حتی عوض کردن مدرسه‌مان به‌نوعی می‌تواند فضای داستان را برایمان ملموس کند. حتی می‌توان فلسفه‌ی تولد تا مرگ را در این کتاب پیدا کرد. وقتی که انسان ناخواسته وارد دنیا می‌شود، در ابتدا از عجیب غریب بودن محیط جدید احساس گیجی می‌کند، حرف‌های بقیه را نمی‌فهمد، بلاخره هم‌زبان خود را پیدا می‌کند و با او دنیا را می‌شناسد و بعد ناگهان او را به‌نوعی از دست می‌دهد.

از دست دادن در کتاب سفر، با تمام غمی که به همراه خود می‌آورد، دستاوردی هم دارد. دستاوردی که به تو یاد می‌دهد هر رفتنی، یک آمدن دیگری را هم در پیش دارد. اگر تو کسی یا چیزی را از دست بدهی، در قبالش چیز دیگری به دست می‌آوری یا فرد دیگری وارد زندگی‌ات می‌شود. همین نکته است که به‌صورت ناخودآگاه به خواننده احساس شجاعت می‌دهد. چون تو این اطمینان را پیدا می‌کنی که دنیا با تمام متغیر و بی‌ثبات بودنش، سراسر شگفتی است. زندگی گاهی با تمام بی‌رحمی‌اش، برای تو چیزهای خوبی هم به ارمغان می‌آورد.

 سفر، داستانی سیاه و سفید است که توام با ترس، جسارت را هم نشان می‌دهد. همراه با تنهایی، شیرینی پیدا کردن دوست را هم به خواننده می‌چشاند و از آن مهم‌تر دنیا را شبیه مسافرتی نشان می‌دهد که تو بعد از مدتی یاد می‌گیری، چطور می‌توانی در این زمان کوتاه از سفرت لذت ببری و خودت را همان‌طور که هستی و دنیا را همان‌طور که هست، بپذیری.

عطیه میرزا امیری، وینش

soft-cover-jahan-male-mn-ast-original
15 December 2021 by simasahebi 0 Comments

جهان برای همه

پدیدآورندگان کتاب جهان مال من است دست مخاطب را می‌گیرند و او را به گوشه گوشه‌ی دنیا می‌برند، به شهرهایی مثل ونیز و پاریس و بارسلونا. سیال بودن فضا در این کتاب کمک می‌کند کودکان بدون محدودیت‌های دنیای واقعی با ماجراهای داستان همراه شوند و لذت یک سفر بی‌دغدغه و خواندن یک داستان کوتاه پر از اتفاق‌های خواندنی و تماشایی را تجربه کنند.

جهانگردی تجربه‌ای نیست که برای بسیاری از کودکان در دنیای واقعی رخ بدهد، به همین خاطر کتاب جهان مال من است نشان می‌دهد بیرون آمدن از قید و بند دنیای واقعی چقدر می‌تواند به تجربه‌های‌ آن‌ها اضافه کند، خصوصاً وقتی جزو دسته‌ی افراد با نیازهای ویژه باشند. تعداد کتاب‌های کودک ایرانی بر اساس شخصیت‌هایی که نیازهای ویژه دارند زیاد نیست، به همین خاطر وجود چنین داستان‌هایی قدم مثبتی در این زمینه محسوب می‌شود.

 در طول سفر مانعی وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد پدر آن را از سر راه برمی‌دارد. اگر یک وسیله‌ی حمل و نقل خراب می‌شود، پدر وسیله‌ی دیگری را جایگزین می‌کند و دونفری به سفرشان ادامه می‌دهند. مفهوم «امید» و «ادامه دادن مسیر» و «لذت بردن از راه سفر» از مفاهیمی است که به مخاطب منتقل می‌شود. البته بهتر بود به جای مستقیم‌گویی با جمله‌ی «جهانگردها هیچ‌وقت ناامید نمی‌شوند» که دوبار در این داستان و یک بار هم در دیالوگ پسر تکرار شده، خوانندگان خود در خلال ماجراها این مفهوم را درک می‌کردند.

نام این اثر و داستان آن نشان می‌دهد جهان می‌تواند برای هر کسی باشد، «من» می‌تواند هر یک از خوانندگانی باشد که این کتاب را ورق می‌زنند. جهانگردی مختص بزرگ‌ترها، ثروتمندان و یا افراد خاص جامعه نیست، لااقل وقتی از دیدگاه خیال و تصور به این مقوله نگاه کنیم.

علاوه بر این مخاطب در این کتاب در تصاویر با بناهای دیدنی برخی از کشورها آشنا می‌شود و بدون آموزش مستقیم، اطلاعات جغرافیایی و گردشگری به دست می‌آورد. شاید همین تماشای کوتاه مقدمه‌ای باشد برای آنکه کودک شناخت بیشتری از تاریخ و جغرافیای کشورها به دست بیاورد.

جهان مال من است
کتاب جهان مال من است

تصویرگری‌های هاله قربانی پر از رنگ‌ها و جزئیات است و با تعداد زیادی از مردم و انبوهی از درخت‌ها روبرو می‌شویم که همان مفهوم جهان را در ذهن مخاطب تداعی می‌کند. هماهنگی نویسنده و تصویرگر به روایت کمک کرده است، مثلا بسیاری از اطلاعات از متن حذف و به تصاویر اضافه شده مانند وضعیت جسمانی کودک و همینطور رفتن به کشورهای گوناگون. به همین خاطر تصویرگری‌ها نقش مهمی در روایت داستان دارد و همراه متن داستان باعث ایجاد ریتم تند و جذابیت در روایت شده است.

پرداختن به بخش پایانی، داستان را تا حدی لو می‌دهد، اگر نمی‌خواهید پایان داستان را بدانید از اینجا به بعد را نخوانید. بخش پایانی کتاب در اتاق پسر می‌گذرد و با فضای صفحات قبل تفاوت زیادی دارد، انگار ناگهان تمام آن لحظات خوش از بین می‌روند. پایان‌بندی با وجود انتقال حس امیدواری در گفت‌وگوی پدر و پسر، مطرح شدن مفهوم پذیرش وضعیت موجود و تفکر برای رسیدن به هدف‌ها، ناگهانی است و با صفحات قبل پیوستگی و هماهنگی کمی دارد. ناگهانی به این معنا که مخاطب به خود می‌گوید این همه جهان را گشتیم پس چرا آخرش چنین شد؟ اگر یک برنامه‌‌ی واقعی برای یک سفر واقعی در پایان داستان چیده می‌شد یا بخش کوچکی از خیال‌پردازی پسری که سفر را خیلی دوست دارد به واقعیت تبدیل می‌شد، مخاطب بهتر با آن‌چه تا به حال خوانده بود ارتباط برقرار می‌کرد. آیا یک پسر در این شرایط نمی‌تواند با همراهی پدر واقعاً به سفر برود؟

در کل می‌توان گفت کتاب جهان مال من است فضای تازه‌ای را برای مخاطب کودک فراهم می‌کند و لذت خواندن و تماشا کردن را نیز به او منتقل می‌کند.

نیلوفر شهسواریان، وینش