«دست نگهدار دزد!» و چیزهایی که یاد میدهد؛ فکر کردن با طعم طنز

یک روز آقای مزرعهدار به سگش گفت: «مکس، بلدی دزد بگیری؟» مکس هیجان زده بالا و پایین پرید. او بلد بود هر چیزی را بگیرد. هر روز لوبیاها، هویجها و گیلاسهای باغ کم و کمتر میشدند. پس مکس باید هر چه سریعتر دزد را پیدا کند.
وقتی نویسنده میگوید او بلد بود هر چیزی را بگیرد ما منتظریم مکس دلاورانه وارد صحنه بشود و دست دزدها را از مزرعه کوتاه کند. اما تناقض داستانی اینجا شکل میگیرد. در حالیکه جمله ابتدای داستان در ذهن مخاطب زنگ میخورد که «مکس بلد است هر چیزی را بگیرد» و حتی از هیجان این بگیربگیر بالا پایین میپرد؛ میبینیم مکس به هر کس پریده الا دزدهای اصلی!
خانمها آقایان! این دلاوری تشویق لازم ندارد؟!
مکس نماد بلاهت و بیدقتی و بیفکری است. چیزی که میبیند برای او مهم نیست او توهمش را دنبال میکند. آنقدر در توهمش غرق شده که نمیتواند واقعیت را ببیند. مکس از تشخیص و تمیز دادن ناتوان شده است. علت این ناتوانی چیست؟
مکس متکبر است و خودشیفته. اول کتاب جملهای در تأیید این حرفم پیدا میکنید. او فقط میخواهد دزدی را بگیرد چون عاشق بگیربگیر است. حشره از دستش در میرود لابد دزد متبحرتری هم هست که میتواند انقدر بالا بپرد و توانمندی مکس در این در و آن در زدن و بالا پایین پریدن را به آزمون بکشد. حالا این دزد چه کار میکند محل تفکر و سؤال مکس نیست. مکس روی گرفتن تمرکز دارد نه روی جمله مزرعهدار.
به نظر نگارنده، این کتاب داستان طنز تلخ و گزنده و هوشیار کنندهای دارد. بچهها را میخنداند و میتوانیم با بچهها درباره موانع تفکر، درباره تفاوت توهم و تفکر، درباره چیستی واقعیت و چگونگی دیدن واقعیت، درباره اثرات خودشیفتگی و رابطهاش با بلاهت حرف زد.
داستان از زاویه دیگر میتواند در کلاس درس برای بچههای سنین بالای ده سال موضوعی برای صحبتهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی باشد. چه زمانهایی دزدهای اصلی در حاشیه امن قرار میگیرند؟ حشره ریز شاید دزد باشد شاید روی میوهها که مینشیند به قدر سر سوزنی بتواند سهم خودش را بردارد اما آسیب جدی به باغ از ناحیه دیگری اتفاق میافتد. حشرهها آفت هستند. آیا این کلیشه در ذهن مکس نقش بسته و باعث میشود نتواند دست دزدان واقعی را از باغ کوتاه کند؟ چه زمانی دستگاههای مسئول نمیتوانند عامل اصلی نابهسامانیهای جامعه را بگیرند؟ چگونه مکس میتوانست تشخیص بدهد دزد واقعی کیست؟
توهم و بلاهت مسری است، آنجا که در پایان داستان بز و خوک و کلاغها و خرگوش امیدوارند مکس بر حشره دزد غلبه کند و آنجایی که تندتند محصولات را میخورند تا دست دزد نابهکار به محصولات نرسد؛ بیعقلی سرایت پیدا کرده است. توهم پاسبان (مکس) باعث شده خود دزدها هم یادشان برود دزد هستند. مکس دنبال آفتابهدزد میرود و دزدهای کلانتر و واقعیتر را پررو و جسور میکند و نه تنها آنها را دستگیر نمیکند که به آنها مسئولیت هم میسپرد.
«دست نگهدار دزد!» طنز تلخ و گزنده و هوشیار کنندهای دارد. به این میگویند طنز خوب. طنز خوب طنزی است که خواننده بخندد چیزی یاد بگیرد یا افقی تازه به رویش گشوده شود و به فکر فرو برود اما هیچگاه دلش نخواهد جای شخصیت نادان داستان باشد.
«دست نگهدار دزد!» را هتر تکاوک (Heather Tekavec) نوشته است. نام اصلی کتاب «Stop, Thief!» است و خانم کیوان عبیدی آشتیانی زحمت برگردانش برای فارسی زبانان را کشیده است. انتشارات طوطی واحد کودک و نوجوان انتشارات فاطمی آن را منتشر کرده است.




«تا حالا دیدهای موشی محو تماشای غروب خورشید شده باشد؟ من موشی میشناسم که عاشق تماشای غروب خورشید بود.»









اولین مواجههی مخاطب خردسال با کتاب
چشمانمان را میبستیم، دستانمان را باز میکردیم و راه میرفتیم. مسیرِ از قبل دیده شده را در ذهنمان تداعی میکردیم. با کمک دستان باز شده، سعی در این داشتیم که با چشمان بسته به چیزی برنخوریم. این بازی را در کودکی بارها انجام میدادیم و با برخورد به اشیاء یا در و دیوار، با خنده متوقف میشدیم. متوقف میشدیم چون جهان پیرامون خود را تنها با چشممان جستوجو کرده بودیم. و وقتی که خواسته و خودآگاه چشممان را بسته بودیم، جهانمان تاریک و محدود شده بود. کتاب
والکِ ابتدای کتاب والک و رویای سفر، همان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی است. او هم مثل ماهی سیاه کوچولو دلش میخواهد از محل زندگیاش بیرون بزند، از دایرهی امنش خارج شود، کشف کند و ببیند: «راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟» ارتباط با دنیای بیرون زمانی برای والک شکل میگیرد که او کف دریا با چیزهایی آشنا میشود که از بیرون از دریا به آنجا راه پیدا کردهاند. مثل: کلیدها، خاطرهها و آلبومهای عکس. همین باعث میشود والک بفهمد دنیای دیگری هم هست و ترغیب میشود تا آن دنیا را کشف کند.
«آسمان خیلی بزرگتر از آن است که در نقشهها یا حتی در ذهنهای ما جا بشود.» این جملهی ابتدایی کتاب

![اد یانگ [@tutibooksir]](https://demo.midnights.world/wp-content/uploads/2022/02/اد-یانگ-@tutibooksir.jpg)



افشین چند وقتی است که از شهر به روستا آمده و به خاطر عصای دست و پای بیحسش با بچههای مدرسه و روستا ارتباط چندانی ندارد؛ اما توجهش به جلال جلب میشود که بچهها پشت سرش زیاد حرف میزنند و کسی هم با او دوست نمیشود. جلال در خانهای پشت غسالخانه زندگی میکند که همه میگویند جن دارد. جلال خودش هم رغبتی ندارد با کسی دوست شود و وقتی توجه افشین را میبیند سعی میکند او را پس بزند؛ اما افشین پیگیرتر از این حرفهاست! افشین با تلاش بسیار از راز جلال و دایی او و خانهشان با خبر میشود.




